انتقال یافت به:

 اینجا!

   + یک نیمچه دکتر - ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧

از شارژ گوشی تا پطروس فداکار!

شارژر گوشیم خراب شده. باید سیمش رو درست از محل اتصال به سر این دو شاخهه (!)‌ محکم نگه دارم و به سمت پایین و چپ فشارش بدم توی پریز، تا گوشی بی حالم ناله ای سر بده و خطوط علامت باطری روی صفحه به نشانه ی تند تند انرژی نوش جان کردن، بالا و پایین بدوند و شادی کنند.

و وقتی که راهی جز این نداشته باشی و شارژر بقیه هم بهت نخوره و دم به دقیقه صدای جیغ و ویغ low battery تهدید آمیز گوشیت رو اعصابت راه بره، کم کم مجبور می شی، پطروسی - چیزی بشوی و بشینی پشت سد گوشیت و انگشتات رو محکم روی محل مورد نظر فشار بدی و هی جلوی بقیه سرخ و سفید بشوی و ابروهای بالا رفته را تماشا کنی و حس کنی که انگشتات دارن از حال می رن و و هی سوزن - سوزن می شن و آخر سرشم بعد نیم ساعت بیگاری کشیدن، فقط دو تا خط به شارژ گوشیت اضافه می شه به سلامتی!!!

*

با حساب و کتاب های ریاضی وار قدیمم، پطروس شدن و عمل مضحک انگشت توی یک سوراخ فرو کردن، کاری بس بیهوده و ساده انگارانه می نمود. و باید برای حل نمودن مشکلی این چنین ساعت ها می نشسم و چرتکه می انداختم و آخر سر هم دستگاهی اختراع می کردم که به جای من انگشتش را بکند اون تو! و بعد کلی خوش حال می شدم و فکر می کردم دیدی؟!  من جواب تمام معماهای زندگیم رو می تونم با همین چرتکه ام حساب کنم! بدون آنکه انگشتم لحظه ای از سرما و فشار، حساس بی احساسی کند!

اما با حساب و کتاب های دور از اعداد و ارقام جدیدم، این روزها خیلی از اوقات چرتکه را می اندازم دور و برای حل کردن مشکلات، غریزی عمل می کنم. انگار که دیگر بعد این همه بالا و پایین رفتن روی امواج سینوسی این دریای متلاطم، چند دقیقه گز گز یک انگشت و پر شدن از حس تهی بی حسی، خیلی هم مهم نیست! مهم زمان است که دارد از دست می رود. و لحظه ها زودتر از آنی می گذرند که بخواهم برای پر کردن سوراخی به اندازه ی یک سانتی متر در یک سانتی متر، متوسل شم به اختراعات عجیب و غریب حافظه ی logical ام!

گاهی سخت نباید گرفت انگار. زمان را نباید از دست داد و ساده عمل باید کرد. چشم که روی هم بذاری، خیلی از اتفاقات پیچیده خودشان می آیند و می روند. راهی هم برای بستن دائمی سوراخ پیدا می شود لابد!

تو فعلاً انگشتای دست چپت رو روی سیم شارژر نگه دار و با دستت راستت هم بنویس لطفاً!

خدا خودش کریمه!    

---

پ.ن: اینها را که نوشتم، چیزی به ذهنم رسید. فکر کردم که نکند اشتباهات یکی دو سال گذشته ام از همین جا باشد...؟! O: نکند که همیشه در آغاز هایم بس که خسته بودم، همه ی چیز ها و آدم ها را ساده گرفته ام و دست کم، و بعد که زمان گذشته و همه چیز در هم گره خورده، و سادگی روزهای اول خنده ای کرده و رفته و من ماندم و کلی کلاف در هم و بر هم، یک دفعه بریده ام؟ توی یک سال و نیم گذشته و من بار ها و بارها توی یک گودال افتاده ام...!! نکند باز هم پایم به همان دام قبلی گیر کند و بیفتم...؟ چرتکه باید بندازم باز...؟؟

پ.ن2: نوشتن چه قدرت عجیبی دارد... عینک جدیدی می زنی انگار وقتی که می نویسی...!

   + یک نیمچه دکتر - ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧

حرف اول (از دل یک شروع تازه!)

روزهای کوتاه تابستانی من هم رو به اتمام است انگار. زود تر از اوی گذشت که فکرش رو می کردم. و اول هاش هم اعتراف می کنم که خیلی سخت بود! انگار که از بس کله ام توی کتاب ها فرو رفته بود، دیگر سخت بود که حتی از «کله در کتاب فرو بردن» عذاب آور هم دست بکشم و مدام احساس تهی بودن می کردم!! و به قول ایرمان که حرفش یک جورای آرامش بخشی به دلم نشست، اون قدر گاهی عادت می کنیم که کسی باشیم غیر از خودمون، که وقتی فرصتی پیش میاد که خودمون باشیم، دیگه نمی تونیم!! انگار که آدم دچار بحران هویت می شه!  و بین اون چیزی که باید باشی، یا بقیه ازت می خواهند که باشی و اون چیزی که اون ته مهای دلت دوست داری که گه گاهی باشی و دست بکشی از بقیه ی چیزها و محدودیت ها، تناقض غم انگیزی ایجاد می شه... و چه قدر حس خوبیه این روزها، حس «خودم» بودن...! حس اینکه نگران هیچ بین بشری نیستم، جز خودم، و به جاش بقیه نگران اینن که من حالم بهتر شده یا نه...!!! :دی

  ادامه مطلب  
   + یک نیمچه دکتر - ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧

دگردیسی های یک نیمچه دکتر

مامان بزرگ بسته ی سوپ آماده ی مگی رو کوبوند رو جزوه ی فیزیوپاتولوژِی کلیه ام و با حالت پیروز مندانه ای گفت: «دیدی گفتم توش قارچ داره...!!». اولش نفهمیدم چی می گه. رابطه ی بین فوق اشباع شدن اگزالات کلسیم و تشکیل سنگ رو با سوپ قارچ نتونستم درک کنم...

معمولاً وقتی حواسم جای دیگه ای باشه، مغزم حرف های آدمای اطراف رو خود به خود ضبط می کنه و وقتی رها شد از سایر افکار، ناخودآگاه یه rewind میزنه و دوباره همه شو playback می کنه. حرف های مامان بزرگ رو برگردونم عقب و در حالی که تند تند پلک می زدم دوباره بهشون گوش دادم. و دنیا یک دفعه انگار از پشت پرده ای از مه اومد بیرون!

سرمو کردم توی پاکت سوپ. راست می گفت! یه چیزایی به اندازه ی عدس توش ریخته بودن که مثلاً اسمش بود قارچ خشک شده! و این به این معنی بود که من شرط رو باخته ام! گرچه فرقی هم نمی کرد. اگه قرار بود درستش کنم، در هر صورت خودم دوباره توش قارچ تازه می ریختم!

ابروهامو میندازم بالا و لبخند زورکی ای می زنم؛ یعنی که تسلیم! و مامان بزرگ انگار که از صعود اورست برگشته باشه، پوزخندی می زنه، سرش رو میندازه بالا و با قدم های بلند از اتاقم میره بیرون...

(توجه!: طولانیه ها! حالا حالا ها ادامه داره :دی زور زورکی ادامه ی مطلب رو نزنید پلیز! (: )


*

  ادامه مطلب  
   + یک نیمچه دکتر - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

Gomenasai, I never needed a friend, like I do now…

یادم نیست که تا حالا چند تا SMS برام اومده با این مضمون ساده که «یه دوست خوب، مثل یه فنجون چای داغ می مونه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه. اما تو رو دلگرم می کنه!»

... و فکر که می کنم به تمام مسافر هایی که پیاده روی های کوتاه گه گاه شان در دل جاده های برفی، یک شب از کنار دل خسته ی من گذشته و هر کدام شان، لحظه ای ایستاده اند و دلسوزانه فنجان چای داغی را بهم تعارف کرده اند، ایمان می آورم به اینکه هر آدمی ته دلش یک بخش «دوستانه» ی ناخودآگاه دارد. حتی اگر یک دوست همیشگی نباشد!

  ادامه مطلب  
   + یک نیمچه دکتر - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧

بازگشت شکوهمند! :دی

به گمانم که دارم آروم ترین، بی دغدغه ترین و آفتابی ترین ماه رمضان تمام عمرم را پشت سر می گذارم. سحر ها با خیال راحت، بدون کوهی از نگرانی های واهی که صبح دیر می رسم دانشگاه، که سر کلاس خوابم می گیره، که زیر آفتاب ظهرگاهی هلاک دو قطره آب خواهم شد و کربلا جلوی چشم هام خواهد رقصید (!)، که این چی می شه، که اون چی می شه، که x رو چی کار کنم، که چه خاکی از دست y بریزم سرم ()، دیگه خیلی راحت از خواب پا می شم، مشت هام و پر می کنم از آب سرد و محکم می کوبمش توی صورتم!! ...و یک دفعه حس می کنم که اتنهایی ترین سلول پیکرم هم انگار از خواب ناز می پرد و خبردار می ایستد!...و تازه بعد مدتی بی اشتهایی محض - که همه اش زیر سر خستگی های مزمن شده ی ترم طولانی شش ماهه ی مان بود  و طوفان هایی که رد کردیم!  - حالا سحری مان را با ولع می خوریم و پس از آنکه یه یک ربعی رو با مسواک تمام سوراخ سنبه های دهان مان را کاویدیم؛ می نشینیم یه گوشه ی دنج و تنهایی چند صفحه از دفتر حرف های گاهانه ی دل خدا را ورق می زنیم و قورت می دهیم و و طبق همان چیزی که ازمان انتظار می رفت، به دلیل دانش بالای قرآنی مون (!) خیلی جاهاش اصلاً تو کتمون نمی ره که نمی ره!  و بدین ترتیبه که گرچه به شدت به خودمان می بالیم که بالاخره فرصتی پیدا کرده ایم که لای قرآن را هم نگاهی بیندازیم، اما اصلاً از این همه بی سوادی مان در درک و فهم معانی به خودمان هیچ هم نمی بالیم!!!

 

  ادامه مطلب  
   + یک نیمچه دکتر - ٤:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

دوازده نام تو بود و جمعه هایم به نامت...

رنگ نگاهت دوازده را داد می زد. رنگ تمام لحظه های من. رنگ لحظه ی تولدم *. و کاش رنگ لحظه ی مرگم...

دوازده سالم بود که پیدایت کردم. لا به لای گرد و خاک برخاسته از یک چهره ی خشن و سخت قدیمی، لا به لای خطوط خسته ی چهره ای که فکر می کرد دارد مرا می کوبد، که فکر می کرد دارد با خاک یکسانم می کند... و من ندانسته لا به لای گرد و خاک ها، تو را دیدم... از دریچه ی چشم هایی که هرگز نمی دانست حضور دردناکش در چند صباحی از زندگی من، برخلاف میلش، چه قدر برایم هدیه به ارمغان خواهد آورد. و من که دوازده بودم، آن روز افتادم به دنبال گام های یک دوازده دیگر...

  ادامه مطلب  
   + یک نیمچه دکتر - ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧

من و بوته ی لوبیا اسرار آمیز!

« ... و گفته بود که گاهی طوفان راه را نشان می دهد! و نیست از بس کم طوفان دیده بود (!) عین طوفان ندیده ها یک راست افتاد به دنبال گام هاش تا ببیند تا به کجا ها می کشاندش! و همین طور رفت و رفت و رفت تا که ییهو (!) دید : «ای بابا! طوفان اصلاً خیلی وقت است که تمام شده است!» و همه ی بهانه های داشته و نداشته اش برای رها کردن دنیای اطراف انگار در لحظه ای که چون رعدی از بیخ گوش هایش گذشت، از توی دامنش سر خورد و افتاد پایین. و یک دفعه دوزاری اش افتاد که «دیگر طوفان راه را نمی نمایاند!» که خودش است که راه رفتن را یاد گرفته و گهی تند و گهی خسته از دیوار بالا می رود!! و بعد چونان Jack ای که از لوبیای سحر آمیزش بالا رفته و از سرزمین غول های بی شاخ و دم، پایین ها را می نگرد، دست ها را سایبان چشم ها کرد و از همون بالا ها نگاهی انداخت به پایین تا که ببیند چه قدر از راه را بالا آمده! ...و چشمانش که پیش از رسیدن فرمان سلول های مغزش، خود به خود گرد شدند (رفلکسی بوده شاید!)، ذهن داراری دو زاری کج (و به قول بعضی ها: کارتی) اش دریافت که احتمالاً باید خیلی بالا آمده باشد، چون از این بالا ها همه چیز برایش خلاصه می شود در چند تا نقطه ی نا قابل سیاه و چند تا ابر سرخوش خوشحال تپلی که توی دریای اکسیژن شناورند و برای چشمان گردالو شده اش با لبخند دو تقطه دی، دست تکان می دهند...! »

و اینها را که داشت توی دفترش خط خطی می کرد؛ فکر کرد که من آخر سر هم آدم بشو نیستم که نیستم!! چه ربطی بود اصلاً بین طوفان و دیوار و جک و لوبیا و ابرهای خپل؟!ابرو

  ادامه مطلب  
   + یک نیمچه دکتر - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

...و گاهی طوفان راه را نشان می دهد!

طوفان چیز خوبی است. با آن که برای آدم های آلرژیکی مثل من فقط اشک است و فین فین های مدام لای دستمال های خشک و خرفت و خشنی که پدر دماغ بیچاره ی آدم را در می آورند!!

اما حسنش اینه که بعد طوفان خاکستری و تلخ، قدر شیرینی آرامش را بیشتر می فهمی. تازه دوزاری ات می افتد که بعضی آدم ها را چه قدر دوست داری و طوفانی شدن هوای دل شان چه قدر تو را به فین فین می اندازد. و تازه می فهمی که بعضی چیز ها و آدم ها چه قدر ارزش های واهی و کاذبی برایت داشته اند!! اون قدر که طوفان که آمد، تازه فهمیدی نه در دل انها جایی برای تو بود و نه در دل شاید بزرگ تو، جایی برای چیزها، رویداد ها و وجود های بی بال پروازی مثل آنها...!! (...و شاید فقط دست مال های زمختت را برای این چنین اتفاقات بی ارزشی، دستی دستی حرام کرده ای...!! (: ) 

...و من این روزها، بعد مدت ها غوطه خوردن در لا به لای کوچه های تنگ و تاریک ذهنم، بالاخره قدم دوم را پیدا کردم! راستش قدم اول را درست برداشتم. قدم اول خدا بود. اما قدم دوم برایم شده بود ستاره ی سهیلی که نبود و نمی یافتمش و قدم اول روی هوا ماند و خشک شد و پوسید و ذراتش شد جزء مولکول های گندیده ی CO2 !! انگار که از اول هم چیزی نبود! اما طوفان چیزهای جدیدی یادم داد... و من تازه فهمیدم:

قدم دوم، «من» بودم...!

9 فروردین 1387

   + یک نیمچه دکتر - ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

قاف های زشت بی احساس!

زندگی این روزها جریان آرامی دارد. روزها به سختی می گذرند. تعطیلی پشت تعطیلی انتهای کورس ریه خیلی عذاب آور است. انگار که کنج خانه نشستن و نگرانی زیادی از یک تن درس نخوانده نداشتن به ما نمی آد. نیمی از روزهام این روزها ولو روی تخت خواب می گذرد و وبلاگ خوانی با گوگل ریدر موبایل! (خدا پدرش را بیامرزاد!!!) و کورس ریه هم که آسان باشد و هیچی نداشته باشد و مونا هم که تشریفش را برده باشد به ولایت و ماها هم چناااان دوستان گلی باشیم که بدون ایشون نمایشگاه هم نریم و صبر کنیم تا تشریف فرما بشوند (:دی)، اوضاع همین جوری هی قمر در عقرب تر خواهد شد.

اصلاً بالا که بروی قمر در عقرب می شود و پایین که بیایی عقرب در قمر!! نمی دونم کی سایه ی این قاف های زشت بی احساس دست از سر ما بر می دارد و کفه های ترازوی زندگی روی یک تعادل دوست داشتنی ایست می کنند...!!

پ.ن 1: آرامش را کیلویی چند می خرند...؟! 

پ.ن 2: من در خودم orthostatic (postural) hypotension تشخیص داده ام! مردنی ام...؟!

   + یک نیمچه دکتر - ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧