..::حرف های گاه و بی گاه یک دل::..
ديفتری زير باران

تختم کنار پنجره است و پنجره رو به آسمان، به شب. بالشم رو تکیه داده ام به دیوار، درست زیر پنجره و جزوه ها رو پخش و پلا کرده ام روی تخت. طوری نشسته ام که قطره های ریز ریز بارون – که انگار نه مانده های آب پاشی خدا اند به باغ بهشتیش – یک راست فرود بیان روی صورتم، بلکه حس کنم اینجا زمین نیست، که یه دنیای رنگینه و من کنار یه آبشار کوچک نشسته ام و ذرات ریز آبی که از اون بالا سقوط می کنند، چهره ام رو خیس می کنند و مشامم پر می شه از بوی خاک نم خورده!

ولی متاسفانه اینجا تهران است، خانه ی ما، کنج یک اتاق ساکن که اصلا هم آبشار ندارد، ساعت 1.5 نیمه شب است و من دارم می خونم که دیفتری چنین است و چنان!

...و خنده ام می گیره. بلند نمی خندم که کسی بیدار نشه. اما واقعا دفتری رو چه به بارون نم نمی که مهربانانه دنیا رو نوازش می ده... واقعا چه قدر این دو به هم میان...!

زیر این بارون باید جای دیگه ای بود... و کار های دیگه ای باید کرد...

جزوه ی کورینه باکتریم دیفتری رو می اندازم کنار و چشم ها رو می بیندم.... و فکر می کنم... فکر می کنم چه طور کسی می تونه دیفتری داشته باشه و با اون «غشای کاذب خاکستری رنگ» روی لوزه ها، از چک چک شیر های آشپزخانه ی آسمان (که احتمالا فرشته های بازیگوش یادشون رفته واشر هاش رو عوض کنن) لذت ببره...!

چشم ها رو باز می کنم.

شب است و سکوت و سیاهی و سرما. و عجیبه که با تمام اینها، حس می کنم که کسی و بلکه هزاران هزار کسی در این لحظه بیدارند و شب رو کرده اند شکوه و شوکت و شور! در شب من انگار حسی بیدار است...

فکر می کنم که حتما امشب خدا بالای سقف آسمون خونه ی ما ایستاده و داره عشق رو قسمت می کنه....! و تمام وجودم رو حسی گرم پر می کنه... که ناگهان صدایی ندا می ده... و من دوباره به فکر می رم. این بار اما از نوعی دیگر:

«توی گوشه ای دیگه از این دنیا، زیر سقف یک آسمون دیگه، و زیر یک پنجره ی دیگه، احتمالا خبری از عشق نیست! چون تمام باکتری های بی قواره ای که من امروز در قالب جاوتز و مورای و جزوه های استاد قورت شون داده ام، توی دل و روده ی یکی کنار هم نشسته اند و دور یک آتش سرخ کشدار دارند رقص سرخ پوستی می کنند!»

راستش، تمام حرف هامو پس می گیرم. باکتری درس مزخرفیه. این رو امروز بعد از 3 روز تحمل بی وقفه ی قیافه های نحسش فهمیده ام...

صبح که اتفاقی عکس های مربوط به مایکو باکتریم لپرا را دیدم، حالم بد شد. ظرفیت دیدن یک چهره ی جذامی رو نداشتم. قلبم انگار ایستاد و توی دلم چنان جنگی بر پا شد که هنوز هم ادامه داره و چنان آتش و دودی کرده که از دست باران هم کاری ساخته نیست!

یاد چشم های عکس که می افتم، نفسم توی سینه ام حبس می شه. انگار راه تنفسی ام یک جاییش بسته می شه و حس می کنم یک توپ گنده توی گلوم گیر کرده که نه بالا میره و نه پایین. و ناخوداگاه افکاری توی ذهنم رژه می رن و خودشون رو می کوبن به فضای جمجمه ام و اکوی صداشون باعث می شه مخم سوت بکشه....

«راستی، خدایی که بارون به این قشنگی رو می پاشه روی دل ها، چرا موجوداتی به این زشتی رو هم فرستاده میون آدم ها....؟!»

جواب های کلیشه ای پر می گیرند. ساکت می شوم.

سرم رو از توی پنجره می کنم بیرون. عینکم خیس می شه. از پشت فضای مه آلود شیشه هاش فکر می کنم که حتی زیر باران به این قشنگی، در سکوتی چنین گیرا و در شبی چنین ماندگار هم هستند لحظه هایی که برای بعضی ها به کندی می گذرند، و زندگی ای که تمام نمی شود... و بارانی که نمی بارد...

می دونی؟! از لا به لای تمام صفحات این کتاب ها و جزوه ها هم نمی شود عمق غم بی بارانی رو فهمید. نمی توان لحظه هایی رو که محکم به عقربه ها چسبیده اند، دریافت. و نمی توان فهمید که اگر در نقطه ای دیگر از این دنیا باران نمی بارد و اگر در سرزمینی دیگر، دختری شادمانه با روان نویس سیاه مورد علاقه اش نمی نویسد، پس چه می کند...؟!

اینجا مایکو باکتریم لپرا و کورینه باکتریم دیفرتی فقط یک اسم اند و چهار تا جدول و کلمه. کسی پشت نفس های شان نمی میرد. و کسی نمی داند که اگر لپرا کاتالاز مثبت است یا منفی و اگر همولیزش از نوع آلفاست یا بتا، چه سودی دارد به حال x و y؟

اینجا کسی نمی گوید که آن کس که جذام دارد الان دردش از چه رنگی است و نگاهش چه می گوید و آن که تیفوس گرفته، گلوله های اشکش چند تا چند تا می بارند و در دلش چه کسی را فریاد می زند...

اینجا اتاق خواب یک دانشجوی پزشکی است!

و باکتری در این مکان ، تنها یک باکتری است، نه بیشتر!

باران دارد تند تند می بارد به تمام هیکلم. بلکه یادم بیندازد که پس فردا امتحان باکتری دارم و در امتحان ازم نمی خواهند که یک انشا در مورد احساسات و عواطف یک بیمار جذامی بنویسم.

 پنجره را می بیندم.

آبشار و گلوله های اشک و دیفتری و احساس همه پر می زنند.

من می مانم و مشتی موجود مزخرف.

بامداد شنبه، ۹ تیر ماه ۱۳۸۶

********************************

پ.ن: من دیروز رسماً و قانوناً بیستمین سال زندگی زیر بارون و لا به لای باکتری ها رو پشت سر گذاشتم!

پ.ن۲: آن شرلی عزیز! یک عالمه مرسی از لطفت(: به آی دیم یک آف بزن.

پ.ن۳: مامان جون روزت مبارک

پ.ن۴: قالبم چه طورهههه؟

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦ - یک نیمچه دکتر